خالوکریم و خنجره 3
تقریبآ ساعت ده صبح بود وخالو کریم درحیا ط خانه اش مشغول دوختن پا لانی برای خرش بود که عسکرپسر خنجره وارد منزل شد. باگفتن سلام بطرف او رفت وبعد ازدست بوسی واحول پرسی ،خالوکریم علت آمد نش راجویا شد.عسکرگفت پدرش پیغام داده اگر آب دستتا ن هست نخوریدو بیا ئید.خالوکریم از او پرسید مگر چه اتفاقی افتاده؟
عسکر--- والا چی بگم، اوضاع هیچ خوب نیست چون بین ایل کتری سیاه و ایل مه شکه دره مسئله ناموسی پیش آمده وحالا ایل مه شکه دره میخواهند به کتری سیاه ها حمله بکنند. تاحالا در چند جا به روی هم تیراندازی کرده اند ولی خوشبختانه کسی کشته و زخمی نشده.خالو کریم --- پسرم تو حرکت کن برو پیش خالو میرزا کدخدای کتری سیاه وبگو از طرف من آمدی، لازمه باچند نفرریش سفید بیان به مشکه دره . ولی ازجوانها کسی راباخودشان نیارن چون دنیا هزار اتفاقه ، من درمنزل کدخدا مرداد مشکه دره منتظرشان هستم .
خالوکریم پالان ناتمام خرش را به گوشه ای گذاشت وبه داخل منزل رفت تا لباسهایش را عوض کند.چند لحظه بعد ازمنزل خارج شد وبا عسکر تا بیرون ده رفتند وازآنجا ببعد هریک بطرف مقصد خود به راه افتادند.خالوکریم دربین راه به این فکر میکرد که چگونه میتواند جلوی خونریزی را بگیرد ،چون مسا ئل ناموسی برای این مردم خیلی مهم است . همه امید ش به دخا لت بزرگان این دوطایفه بود که مقد اری گذشت ازخودشان نشان دهند . حدود دو ساعت بعد به آبادی مشکه دره رسید . همانطورکه بداخل ده نزدیک میشد متوجه شد عده زیادی روی ایوان خانه کدخدا نشسته وبا صدای بلندمشغول صحبت هستند . با وارد شدن خالوکریم به ده ، سر وصدای سگ ها ئیکه دور اوراگرفته بودند ، اهالی خانه را متوجه حضور او نمود . دو نفر به سرعت به استقبا لش آمدند و اورا به ایوان خانه هدایت کردند که باهمه حاضرین در آنجا دست بوسی واحول پرسی کرد وبعد در بین خنجره که آنجا بود و کدخدا مراد نشست . سکوت عجیبی برمجلس حکم فرماشد وهرکسی دوست داشت دیگری سر صحبت را باز کند. با لاخره خالوکریم ناچار به حرف زدن گردید.
خالوکریم --- متاسفانه من خبرناخوشایندی شنیده ام ، آنچه مسلم هست این جور مسائل برای هر خانواده وایلی بسیار ناگواراست. اما چه میشود کرد؟ پیش میآید. ولی من اطلاع کاملی از جریان ندارم.کدخدامراد --- والا چی بگم دیگه آبروئی برای ما نمانده، نمیدانم چطور میتوانیم سرمان را بالا نگهداریم . این بدنامی برای خانواده به یگه روی داده و حالا باید حق این بی ناموسی را ازکتری سیاه ها بگیریم .این پدرسوخته ها هروقت توانسته اند به ایل ما ضربه ای زده اند .ناگهان به یگه که چهار زانو درمیان جمع نشسته بود درحالیکه تفنگ کلاشینکف خود رانشان میداد فریادزنان گفت باید یک خشاب گلوله درمغزعامل این کارخالی بکنم بعد همه خانواده آنها رابکشم .خالوکریم --- جانم باید راه حلی عاقلانه برای این موضوع پیدا کرد ،خون خون میاره . من تا حالا ده ها از این اتفاقات رادیدم که دوستانه حل شده ، سعی کنید خون سردی خودتان را از دست ندهید .به یگه---این مسئله با بقیه آنها که شما دیده اید فرق میکنه،این بین دو موجودمذ کراتفاق افتاده، اولآ اگرما عامل اینکاررا مجازات نکنیم ،به ریشخند مردم تبدیل میشیم ودومآ امکان سرایت این عمل به بقیه نیز هست .خوشبختانه دراین مملکت مجازات این نوع کارها مرگه . با شنید این حرفها،چهره خالوکریم در هم رفت وباخودش گفت عجب کاری کردم بدون آگاهی کامل از جریان به این جا آمدم ، موضوع خیلی پیچیده تر ازاین حرفهاست . ولی کارازکار گذشته باید دید چه پیش میآید. بعد رو به کدخدامراد کرد و گفت ، این اتفاق بسیار وخیم است ودراین ولایت بی سابقه ،نمیدانم دنیا به کجا داره میره، بهر جهت من دنبال کدخدا میرزا وبزرگان کتری سیاه فرستادم که بیان خدمتتان تا ببینیم چه میگن ، آیا راه حلی برای این مشکل پیدا میشه یا نه .که دوباره به یگه به صدا درآمد ، اونها بیا اینجا ؟ پسر پدرم نباشم که بگذارم حتی یکی از آنها زنده این خاک را ترک کنه. عده ای ازجمع با گفتن نمگذاریم زنده برگردند ، حرف به یگه راتائید کردند. خالوکریم رو به جمعیت کرد وگفت ، برادرها آنها مهمان شما هستند ،بعد ازاین بی آبروئی که به سر شما آمده ، حالا مهمان خودتان را هم به قتل برسا نید تا آنرا کاملتر بکنید و نام نیکتان عالم گیر بشود.حاضرین درمجلس با شنیدن این حرفها به دوگروه تقسیم شدند، عده ای صحبت ها خالوکریم را تا ئید میکردند وگروهی مخالف آن بودند. دراین موقع سروکله بنیام با خرش درآبادی ظاهرشد. بنیام کاسب کاردوره گردیست که تابستانها میوه وزمستان و بهارپارچه ولوازم خانه وکارمثل تبر، داس، بیل وغیره میفروشد. کسی بدرستی نمیداند اوازنسل یهودیان مهاجراست که قرنها پیش به این ولایت آمده اند ویا بعدآ یهودی شده اند ،بهرحا ل خالوکریم با دیدن او به خنجره گفت بروببین بنیام چیزی برایش مانده ؟ اگر مانده بهش بگو بیاره وبه صاحب خانه بده بشورن وبرای مهمانها بیاورند. خنجره هم رفت وبه بنیام گفت هرچی برایت مانده به صاحبخانه بده ، خالوکریم با توحساب میکنه . بنیام هم ازخدا خواسته گفت روی چشمم . خبری هست؟ عروسیه؟ خنجره جواب داد ، نه بابا برو جنست رو خالی کن وبیا بالا خودت میفهمی . خنجره به ایوان خانه برگشت وسرجایش نشت، هنوز صحبتها همچنان ادامه داشت تا کدخدامراد رو به مجلس کرد وگفت ، ما مهمان نوازی خود را ثا بت میکنیم واگر احتیاج شد درسنگرهم میجنگیم .
نیم ساعتی گذشت که کدخدا میرزا با دونفردیگر به خانه کدخدامراد رسیدند . استقبال از آنها زیاد گرم ودوستانه نبود.خالو کریم دوباره خودش را مجبور به حرف زدن دید.خالوکریم --- حالاخوشبختانه هردوطرف جریان اینجا تشریف دارین ،من به نوبه خودم ازاین مسئله سخت ناراحت هستم،چون درولایت ما همجنس بازی کاریست ناشایست وناپسند وباید آنرا محکوم کرد .من خانواده ایکه فرزندش مورد تجاوز قرار گرفته میشناسم ، ولی متجاوز را نمیشناسم که پسر کی هست .کدخدا میرزا ممکنه شما این اتفاق را برای من روشن بکنی .کدخدامیرزا با لبخندی مسخره آمیزجواب داد. ای خالوکریم خدا عمرت بده ، کدام پسر؟ شما را به اشتباه انداخته اند ،خرمیراب به خرمفعول به یگه پریده .اگرخربه یگه وضعش خوب بود این که پیش نمی آمد.حرفهای کدخدا میرزا به به یگه که دوباره خرش مورد توهین قرار گرفت سخت برخورد و دست به تفنگ برد تا کدخدا میرزا وهمراهانش را بکشد که خنجره با سرعت بطرف او رفت واسلحه او را از دستش خارج نمود وبقیه هم سعی در آرام نمودنش کردند.بعد از چند لحظه پسر به یگه با صدای بلند گفت ، اینکار دو راه حل بیشترندارد ،یا جنگ ویا اینکه میراب یک دختربه ما بدهد و هر دو خررا هم بکشیم . ناگهان خالوکریم کنترل خود را ازدست داد وبا عصبابیت گفت بسه دیگه ، ماهروقت کسی را گشتیم دختری به جایش دادیم ، هروقت ازما کشتند دختری بجا یش گرفتیم ، در حقیقت این دختران بخت برگشته سفیران آشتی وصلح بین خانواده های قا تل و مقتول بوده اند . آنها برای حماقت های ما بهای گران قیمتی پرداخته اند ، زندگی و آینده آنها را بر خلاف میل و رضا یتشان از بین برده ایم ، حالا بخاطردوتا نره خردست به حماقت بزرگتری بزنیم . ازقدیم خون بهاء شنیده بودیم حالا خربهاء را هم اضافه کردیم و درادامه صحبت هایش برای اینکه عصبانیت خودرا پنهان کند ،صدا زد پس این میوه ها کجاهستند بیاورید تااین مردم بخورند و رو به پسر به یگه کرد وگفت پسرم بگذار ما پیره مردها با هم راه چاره ای پیدا کنیم . بعد به بهانه رفع حاجت برخواست وبا شاره ای به بنیام فهماند که همراهیش کندبنیام هم همراه خالوکریم به راه افتاد .بنیام --- خیلی وضع خرابه .خالوکریم --- از اول من بد فهمیدم ، خوشبختانه آنطور نبود ، حالا مشکلی نیست ، خدا خواست تو در اینجا سود ببری .بنیام --- اگر منظورتا ن این ده دوازده کیلو انگور است ؟ بجان خوتان قابلی نداره .خالوکریم --- نه جانم ، میخواهم کاری بکنم که به بهانه اینکه تو خرهارا میبری در کوهستان رها میکنی که گرگها آنها رابخورند ، آنها را به تو بدهم . ولی یادت باشه ، اشتباه نکنی یک دفعه با آنها به اینجا برگردی ، چون اگر آنهاخرها را ببینند، هم دوتا خر را میکشند هم تو را وهر سه شما را در یک قبر چال میکنند .بنیام --- خیا لتان راحت با شد ،من این کار را فقط بخاطر شما انجام میدهم ، اگر نه این دو مایه ننگ را دنبا ل خودم راه نمی اندازم .خالوکریم --- خجا لت نمی کشی مرد که میگی این کار را بخاطر من میکنی ؟ بخاطر منه یا جیبت ؟بنیام --- تعارف کردم ، دستت درد نکنه خالوکریم برای خرها ، زندگی ما از سایه سر خر تآمین شده و میشه . خدا خرها را به زیا د خیر بکنه ، به جان خودت من عا شق هر چی خره هستم .خالوکریم --- خرسوار بسه ، میدانم منظورت چیه ، حالا میدانی چکار کنی ،برگردیم به مجلس .بنیام وخالوکریم به ایوان خانه برگشتند. خالوکریم ازدو کدخدا وچند ریش سفید دعوت نمود که چند دقیقه ای با هم مشورت نمایند .همگی به اتا قی رفتند و به یگه نیز همراهشان رفت . بقیه مردم نیز در ایوان به انتظار نشتند. بعد ازمدتی آنها از اتا ق جارج شدند . کدخدا مراد روبه مردم کردوگفت ، ما با هم به توافق رسیدیم ، که میراب خسارت مالی به به یگه با بت خرش بپردازد. کشتن خرها به صلاح نیست چون امکان انتقا ل بیماری همجنس بازی از طریق مگس ها به اهالی وجود دارد . تصمیم گرفته شد به رسم قدیم آنها را خول و دوو ( دوغ و خاکستر و خاک) کنیم ودور آبادی بگردانیم و بعد از ده بیرونشان بیندازیم . خالوکریم صحبت کدخدا مراد را قطع نمود و گفت با اجازه همگی شما برای اینکه خرها به مجازات واقعی برسند ،پیشنهاد میکنم آنهارا به بنیام بسپاریم تا در سرراه برگشت به منزلش هر دو خر را در کوهستانها ی دور دست که پر از حیونات وحشی است رها کند. تقریبآ همه این حرف خالو کریم را پسندیدند بنیام هم موقعیت را منا سب دید گفت،من بخاطراحترامیکه برای ایل مشکه دره وکتری سیاهقائلم وخواهان دوستی دربین آنها هستم و بخاطر خالوکریم این کاررا قبول میکنم . وگر نه چطور میتوانم قبول کنم این مایه های فسا د وبی آبروئی را دنبا ل خودم راه بیندازم . ولی بهرجهت خیا لتان راحت باشد آنها را درجائی میبند م که گرگها انتقا م شما را از آنها بگیرند .درمیان جمعیت هر کسی به نحوی کار بنیام را تحسین میکند . آفرین به همت این انسان ،خدا کمکت کنه خالو بنیام ،تو خیلی شجاع هستی ،به این میگن مرد ، وووووو
خلاصه کلام به تصمیم اتخاذ شده ، مقداری خاکستر وخاک رابا دوغ قاطی نمودند و دوخرمجرم را آوردند وازنوک گوش تا ته دمشان را با آن آغشته کردند ، آنها را چند دوری دور آبادی گرداندند درحالیکه همه شعارهای دو آتشه وانقلابی میدادند ( مرگ براسرائیل ، مرگ برآمریکا ،برابری مرد وزن رهائی ازدرد و رنج ، آزادی دهقان و کارگر این آخرین حرف ماست، خرهمجنس باز باید اعدام گردد وووو) و درپایان کار سر افسار ها را به بنیام دادند و بنیام که با یک خر آمده بود با سه خر بطرف منزلش حرکت کرد ودو ایل بزرگ به صلح و صفا وآشتی رسیدند . خالوکریم و خنجره هم بعد ازخداحافظی بطرف منزلهایشان حرکت کردند . بعد ازچند دقیقه راه رفتن خنجره متوجه شد خالوکریم آهسته گریه میکند . ازاوپرسید چی شده باید خوشحا ل باشی وبخندی، کار به این مشکلی را توانستی حل وفصل کنی ،چرا گریه میکنی؟خالوکریم --- دوست عزیز به کاراین مردم باید خندید ، اما به حا لشان باید گریه کرد . اسپری
